تامانا، دختر تنها و زیبا و خوششانس پدر و مادرش، اکنون دیگر خوششانس نیست زیرا والدینش او را به دنیا رها کردهاند. عمو مادری با قلبی مهربان تصمیم میگیرد کودک را به خانه ببرد، اما زندگی Tamanna آسان نیست. پدربزرگ مادری نیز کفاش بوده و مادربزرگش احساس میکند این کار برای خانوادهاش شرمندگی است. با این حال Tamanna نیز نوه اوست.