خط داستانی
ماماسیتا یک ملکه زیبای مکزیکی است که در قلمرو خود با خدمتکاران وفادارش زندگی میکند: باغبان، راننده، سرآشپز، خانهدار و پرستاران. این خانم 95 ساله خانهاش را به یک قلعه تبدیل کرده و زخمهای باز یک خانواده برجسته مکزیکی را پشت دیوارهای سنگی پنهان کرده است. وقتی خوزه پابلو برای تحصیل در رشته فیلم به خارج رفت، ماماسیتا از او خواست که روزی به مکزیک برگردد و فیلمی درباره زندگیاش بسازد. او مانند یک اسب تروجان به امپراتوری مادربزرگش نفوذ میکند و ارواح آزاردهنده گذشتهاش و کمبود عشق را که نسلهای خانوادهاش از آن رنج بردهاند، کشف میکند.