خط داستانی
حکیم و لطیفه در اوایل دهه نود از جنگ داخلی الجزایر فرار کردند اکنون در ژورا زندگی می کنند با دو فرزندشان ندجه ۱۴ ساله ولیلای بزرگ تر که برای تحصیل به پاریس رفته است سه شب پیش از کریسمس ندجه پیامی کوتاه از خواهر بزرگترش دریافت می کند که نمی تواند برای تعطیلات به آن ها بپیوندد و دوباره با توضیحی از کار بیش از حد بهانه می آورد که لطیفه حکیم را وادار می کند لِیلا را بیابد آن ها با هم به پاریس می روند و در سالن موی پاریس می فهمند لِیلا هرگز کار نکرده است این سفری است که پدری را از پاریس در یک شب آغاز می کند تا سپیده صبح