خط داستانی
زندگی البرت بی تردید دگرگون شد وقتی دوستی که دوران کودکی اش را تعریف می کرد ناگهان پایان یافت. با رفتن بهترین دوستش به دانشگاه، او در شهر زادگاهشان که با هم دوران جوانی را گذراندند تنها شد. موسیقی اش و پدر دور از دسترسش تنها همراهانش شدند. از دل تاریکی احساساتی پدید می آید که برای نخستین بار با آن مواجه می شود. هنگامی که زمان می رسد تا البرت به همراه دوستی دیرینه اش به دانشگاه بپیوندد، دوباره و این بار عمیق تر از پیش احساس تنهایی می کند. اکنون در تلاشی عمیق برای به دست آوردن پذیرش دوستش، وظیفه جسمانی و عاطفی طاقت فرسای یادگیری سونات سلوی راخمانینف را می پذیرد. در حالی که به سوناتا تعلق می گیرد، گذشته دوباره زنده می شود و حقیقت جستجوی ناامیدانه البرت برای آشتی برای او روشن می گردد، در حالی که دوستش بیش از پیش دور می شود. خاتمه دنبال می کند گذر پسرکی است که به سوی بزرگ شدن گام برمی دارد و از روبه رو شدن با شخص در طرف دیگر آینه می ترسد.