خط داستانی
مردی در آپارتمان فرسودهاش نشسته و تلویزیون تماشا میکند. پس از اینکه شکمش را سیر کرده، بیرون میرود و از راهرو به ظاهر بیپایانی عبور میکند که از خانههایی یادآور عکاسی جنگ است. او با قطار سوار میشود و با پای پیاده در جهانی تاریک و دیستوپیایی گمشده ادامه میدهد. آیا مقصدی دارد؟ نهایتاً با زنی روبهرو میشود. آیندهٔ روشن نمادین جایی پیدا نمیکند، اما شاید چیزی مانند عشق باشد؟