خط داستانی
وینسنت، جوانی بیخانمان و مصرفکنندهٔ مواد مخدر، در خیابانی خیس و تاریک با وضعیتی نا متعارف میگذرد. او وارد خانهای متروکه میشود تا شب را به خواب بگذراند، در حالی که رعد و برق میزند و آسمان طوفانی وعده میدهد. درون خانه همه چیز ساکت است و او به آرامی روی صندلی قدیمی میافتد و بلافاصله به خواب میرود. وقتی بیدار میشود جنون به سراغش میآید. خانه تنها به نظر نمیرسد و وینسنت مجبور است گذشتهاش را دوباره تجربه کند؛ گذشتهای که سعی در خاموش کردن و انکارش با مواد داشت.