خط داستانی
دو سال پس از گناهِ تجاوز، زنی موافقت میکند با جانی که به او تعرض کرده است در خرابههای زیبا اینتراهایوروس ملاقاتی داشته باشد. از آنجا که هر دو گروه خونی یکسان دارند، جانی از او میخواهد برای عملش خون اهدا کند و ادعا میکند این کار عمرش را طولانیتر میکند و فرصتی برای بازخواست و توبه به دست میدهد. زن از این کار سر باز میزند و در مییابد که هنوز دچار عشق نافرجام نسبت به قربانیاش است. این روایت در دو منظر جداگانه است و داستان حول این میگردد که چگونه زن و مرد پس از تجاوز تکههای زندگی شکستهشان را کنار هم میگذارند و هر از گاهی در مکانهایی که یادآور گذشتهاند با هم دیدار میکنند. آنها با این واقعیت روبهرو میشوند که هر دو قربانی یکدیگرند: زن با عشق به هیچکس غیر از مرد نمیسازد و مرد با احساس گناه دست و پنجه نرم میکند چون نمیتواند زن را به شیوهای که او میخواهد دوست بدارد.