خط داستانی
زندگی میكي، پسری دوازده ساله، تقریبا مانند داستانی افسانهای بود؛ خانوادهای زیبا، بهترین دوست «بانی» و فرشتهاش در زمین «میتکا». اما روزی زیبا زندگی میكي در میلیونها تکه فرو ریخت. روزی که فهمید فرزندخُدایی است و فرشته ۲۳ سالهاش میتیکا او را «بچه» نامید. میكي احساس فرسودگی کرد و برای معجزهای دعا کرد تا بزرگ شود. پس از بیدار شدن در صبح روز بعد، زندگیش دستخوش تغییر شد. اما آیا این معجزه نعمتی است یا نفرینی؟