خط داستانی
شب تازه فرارسیده است. زمان خواب است، به جز سندیر که کار دشوارش تازه آغاز شده است. با دوچرخهاش، با کیسهٔ بزرگی از شن در پشت، به شهر مینگرد تا بچهها را بخواباند. مقابل خانهای ایستاده، آماده ورود، اما متوجه میشود کیسهاش را روی دوچرخهاش فراموش کرده است. او برمیگردد و با کمال شگفتی میبیند که دوچرخهاش ناپدید شده است.