خط داستانی
آکی گو در فضایی بیانتها و سیاه و خالی قرار دارد. انگار از خواب برمیخیزد و در حالی که درکی تازه از وجود میابد، خود و surroundings را بازسازی میکند. عناصر اطرافش نمایان میشوند؛ جاده، چمنها و چراغهای خیابان. آکی گو هر چیزی را با شدت زیادی میبیند و تجربه میکند؛ گویی دنیا را تا به حال چنین دیده است. او وجود را به خوبی نمیشناسد. هنگامی که همه عناصر حضور دارند، جهان آنقدر پاک نیست که آکی گو همیشه احساس کرده است.