خط داستانی
در سال هزار و نهصد و چهلوپنجم، در کُرسی، صاحبزمین مهمی به نام اتوایو دِلّا روکّا تصمیم میگیرد فرزند کوچکترینش وِنینا را با پسر خانوادۀ کاپونی ازدواج دهد. زیرا پیرمرد دِلّا روکّا میخواهد قدرتش را تثبیت کند در حالی که آزادیطلبی کارتها را بازتعریف میکند. ونینا اما چنین ازدواجی نمیخواهد. در جنگ با جاز، او در مارسی با موسیقیدان جاز آشنا میشود و نمیتواند تصور کند با شخص دیگری ازدواج کند—حتی برای حفظ مزرعه خانوادگی. شب هنگام فرار میکند و از جزیره میگریزد. عصبانی، اتوایو تصمیم میگیرد وراثت را از وی سلب کند. اما ایده فروش تمام اموالش به دو فرزند بزرگتر، آنتونیا و فلاویا، چندان خوشحالکننده نیست. در واقع او سطحی از تحکم و بیرحمی از خود نشان میدهد...