خط داستانی
کنث رینولدز داستان عشقش به نلی را برای دختر نلی تعریف میکند. کنث عاشق نلی بود، اما ورود یک غریبه باعث جدایی نلی و کنث شد. نلی و معشوقش فرار کردند و سپس پدر نلی از غم فوت کرد. پس از مدتی، نلی با یک کودک بازگشت و در آغوش کنث آخرین نفسش را کشید. دختر پس از شنیدن این داستان، که اکنون توسط کنث که کمی بزرگتر شده بود، روایت میشد، باید گریه میکرد.