خط داستانی
ریمان، سیاهوسفید خانواده است که به کمکهای برادر ناتنیاش، اوتیس، وابسته است. او شغل، آپارتمان و تمام اعتماد به نفسش را از دست داده تا اینکه خبر میرسد که او ملکی در حومه انگلستان به ارث برده است. اوتیس با خوشحالی بلیط یکطرفهای برای "لرد املاک" جدید خریداری میکند. اما ریمان متوجه میشود که ارثیهاش یک خانه بزرگ نیست، بلکه یک کلیسای کوچک و در حال ویرانی است که مرکز یک طرح توسط مالکان خسیس روستا، مالکم اسلی، در جستجوی یک سینه گرانبها از طلا است که در پایان جنگ داخلی انگلستان توسط پادشاه چارلز در روستا پنهان شده است. ریمان در ابتدا پیشنهاد اسلی برای خرید کلیسا را میپذیرد، اما وقتی از مالک محلی Bed & Breakfast، ریچل، میفهمد که خانوادهای با بچهها در ملک زندگی میکنند، دچار تردید میشود. در حالی که ریمان و ریچل شروع به ارتباط میکنند، ریمان توسط یک یتیم جوان مرموز به نام دیگیتی مورد توجه قرار میگیرد که معتقد است اگر به ریمان کمک کند تا راهش را در زندگی پیدا کند، بالهایش را به عنوان یک فرشته به دست خواهد آورد.