خط داستانی
مارکو سان گس از تدریس دانشگاهی که به خاطر وجود بیهدف تهی است، به دریافت گرنتی برای بازگشت به زادگاهش و انجام پژوهش بیوشیمیایی میرود. در آنجا با رئال دوست قدیمی روبهرو میشود که اکنون کشیش است. داستان به دوران مدرسه آنها در دهه هفتاد آرژانتین بازمیگردد که در دانشگاه فعال بود و رئال با تامارا رابطه داشت که اکنون در پاریس با همسرش پال زندگی میکند. تامارا بالغ به بازگشت به دیدن مادر بیمار است و مارکو به طور ناخواسته با فساد سیاسی-اقتصادی سطح بالا در مالکیت آزمایشگاه که توسط دکتر کستِمباخر اداره میشود، رو به رو میشود. در سکانسی که اجرای بازیها بر روایت غلبه دارد، گارزون به عنوان مارکوس ناامید، با ظرافت قابل قبول به تصویر کشیده میشود. بودجه محدود فیلم در کارکرد فنی احساس میشود.