خط داستانی
به همت آن سوی صحرای ساهارا، جایی دور از الجزائر یک اجتماع به آیین های قرن ها پایبند است. تنها ارتباط شهر با اینجا اتوبوسی است که روزی یک بار میگذرد. موسی که از تولد معلول است با خواهرش زینب زندگی میکند؛ آنها برای بازسازی واحد خانوادگی تلاش میکنند که جنگ آن را از بین برده است. خانواده، آرزوی روزگار کودکی است؛ روزگاری که والدین همه مسئولیتها را بر عهده میگرفتند. موسی استقلال کامل دارد هرچند دست ندارد؛ او عاشق این است که تحت مراقبت خواهرش باشد. زینب برای مواجهه با دنیای جدیدی که ازدواج میتواند بسازد جرات نمیکند. زندگی با همان حرکات تکراری میگذرد. زینب برای کار به کارخانه بستهبندی میوه میرود. موسی به دیدن معلم میرود، نقاشی میکشد یا به دوردستها به مریم، معشوقهاش فکر میکند. در میان شنها گلی سرخ رویاگونه جوانه میزند که موسی هر روز سیراب میکند.