خط داستانی
در یک روستای کوچک ایتالیایی، گروهی از مردان زندگی میکنند که هر یک به اندازه دیگری بدرفتار هستند. در میان آنها نانوا، خشن و بخیل است. روزی، برای بهرهبرداری از ارثیهای، او باید به مدت پنج سال روزانه پنجاه کیلو نان به فقرا توزیع کند. در لحظه توزیع، سگی میآید و یک قرص نان را در دهانش میگیرد تا به یک عزلتنشین پیر ببرد که روستاییان معتقدند "خدا را دیده است".