خط داستانی
یک بازیگر پیر در میان اجراهای استریندبرگ از صحنه بیرون می رود و به خانه می آید. او دریافته است که زندگی اش به همان اندازه که شخصیت های نقشی است، بی حاصل است. او به دخترش میگوید در ماشین چند چیز بگذار و با او حرکت کند. به کجا؟ به مونت کارلو تا خوش شانسی را امتحان کنند. در طول سفر به نظر می رسد که قبلاً خوش شانسی خود را آزموده اند. در حالی که پدر و دختر به آرامی دوباره به هم نزدیک می شوند، هدف مونت کارلو دور میشود. اما آنها تسلیم نمی شوند، هر چند که هزینه ای در پی دارد