خط داستانی
ژاک یک مجرد شاد است که زندگی وحشیانهای با معشوقهاش واندا دارد و تنها آرزویش ادامه دادن به همین سبک زندگی است. اما پدر اجازه نمیدهد. او از ژاک میخواهد که ازدواج کند. با کمی بیمیلی، ژاک تصمیم میگیرد که مطیع باشد اما در راه به خانه پدرش - جایی که قرار است با عروس انتخابی پدرش ملاقات کند - جوان با سیمون جذاب برخورد میکند و در نگاه اول عاشق او میشود. او با سیمون فرار میکند و مصمم است که دستورات پدرش را نادیده بگیرد. او نمیداند که سیمون، دختر دلش، همان کسی است که قرار بود با او ازدواج کند...