خط داستانی
مارژولین، که به خدمت نظامی فراخوانده شده، به همسرش خیانت کرده و او تصمیم میگیرد با تبدیل شدن به فرزندخوانده یک سرباز دیگر، انتقام بگیرد. این سرباز، یک آشپز به نام بریچو است. بریچو مکانش را به لامبریست میفروشد که به زودی به زن مارژولین پیشنهاد میدهد. دایی مارژولین، یک سرهنگ، به طور ناگهانی وارد میشود و به برادرزادهاش تبریک میگوید. اما خانم لامبریست، که فکر میکند شوهرش مرخصی ندارد، به پاریس میآید تا از دوستش خانم مارژولین دیدن کند و شوهرش را آنجا پیدا میکند. سرهنگ به آرام کردن او کمک میکند.