خط داستانی
یک رامشگر اسب پدر دختری زیباست که همسایهاش، یک کشاورز ثروتمند، به او علاقهمند است. کشاورز دختر بیچاره را فریب داده و ربوده است. مرد، ناامید، به دنبالش میرود. در نهایت، وقتی سعی میکند به مرد ضربه بزند، به اشتباه دختر عزیزش را میزند. در حالی که نمیداند چه کند، آتش را در جنگل کشاورز روشن میکند، اما وقتی میبیند آتش به املاک او سرایت میکند، تصمیم میگیرد خودکشی کند.