خط داستانی
پاپای در حال کاشت یک باغ پیروزی است در حالی که برادرزادههایش کرمها را برای ماهیگیری جمعآوری میکنند. او آنها را به خاطر هدر دادن وقت سرزنش میکند و داستان جک و لوبیا را برایشان تعریف میکند که آنها را به کاشت لوبیا ترغیب میکند. پاپای به خواب میرود و یک لوبیای غولپیکر را در خواب میبیند. برادرزادههایش او را قانع میکنند که به بالای آن برود. در داخل قلعه غول، پاپای در ساعت کوکو پنهان میشود و غول را میبیند که شکر را به جای طلا انبار کرده است؛ مرغ او لاستیک میگذارد و انبارهایش پر از کالاهای دیگری است که در جنگ جهانی دوم محدود شده بودند. پاپای سعی میکند با یک دسته لاستیک خارج شود، اما غول او را متوقف میکند و در نهایت با یک مگسکش او را به ساندویچ تبدیل میکند؛ غول پاپای را با فلفل میپاشد و تاخیر در خوردن اسفناج را ایجاد میکند. پاپای غول را شکست میدهد و او را وادار میکند که تمام لاستیکهایش را به یک فرش عطسه کند.