خط داستانی
پرنسس فانی توسط یک غول در یک قلعه اسیر شده است. او موسیقیدان است و بالای قلعه مانند پیانو نواخته میشود، اما این باعث نمیشود که او مهربان باشد یا او خوشحال شود. او با کمک یک پرنده موسیقیدان نامهای به پدرش، پادشاه، میفرستد. پادشاه از داوطلبان درخواست میکند و کوچکترین شوالیه پیش میآید. او اژدهای نگهبان غول را زیر دروازه قلعه به دام میاندازد، سپس دم اژدها را دور مچ غول میبندد و اژدها او را به دریا میکشد. درست به موقع، زیرا او در حال آمادهسازی برای سرخ کردن پرنسس بود. شوالیه او را نجات میدهد و با پیروزی بازمیگردد.