خط داستانی
یک زوج رابین تازه عروسی در یک آپارتمان درختی زندگی میکنند. پس از ورود به خانه، او توسط شوهرش که میخواهد به رادیو گوش دهد، نادیده گرفته میشود. بعداً، او چند بیسکویت میپزد، اما آنها به شکل آجر درمیآیند و یکی از آنها حتی از روی میز و کف زمین میافتد. او شجاعانه یکی را میخورد، اما نمیتواند تظاهر کند که از آن لذت میبرد. او به شدت گریه میکند و میرود. او تصمیم میگیرد که میتواند جای او را بگیرد و پیشبند و کلاهی بر سر میگذارد در حالی که به طرز نامناسبی سیگاری میکشد. ظاهراً او نه تنها مهارتهای آشپزی ندارد، بلکه از نظر عقل سلیم نیز کمبود دارد و در یک قابلمه روی اجاق، یک قوطی لوبیا را نمک زده و میجوشاند.