خط داستانی
روزی دورکا یکی از شخصیتهای اصلی افسانه، با عمهاش به بازار میروند تا مرغ درشتِ برای سوپ بخرند. عمه به دنبالِ دستبردن به اَژدهای سفیدِ پرزدار است اما فروشنده آن را نمیفروشد؛ در نتیجه عمه با جسارت، از دستِ او میقاپد و بلند میکند. جادویِ آرامشِ بازار شکسته میشود و جنگِ باستانیِ میانِ کلهقینان، قصابان و ماهیگیران دوباره به راه میافتد. هیچیک از مینُرکا و امیلیا نمیتواند نظم را بازگرداند تا اینکه عمه با دومینبارِ چوبِ پرِ پرنده، دوباره نظم را برقرار سازد.