خط داستانی
داستان عشق در یک روستای دورافتاده. لیوبا یک فرزند دارد و نیکولای همسر دارد. نیکولای که حالا به یک پروژکتور تبدیل شده، هر هفته سینما را به روستای بابینو میآورد، جایی که لیوبا زندگی میکند. آنها زمانی عاشق یکدیگر بودند، اما نیکولای، به طور غیرمنتظرهای، با فرد دیگری ازدواج کرد و از آن زمان سعی کرده در این روستا نباشد. و حالا احساسات دوباره بیدار شدهاند و هر دو نمیتوانند در برابر این عشق مقاومت کنند.