خط داستانی
لئون، که نمیخواهد اعتراف کند که تولد همسرش را فراموش کرده، به او میگوید که هدیهاش را در دفتر جا گذاشته و او اصرار میکند که برود آن را بیاورد. در راه، یک فروشنده خیابانی یک پالتوی خز به او میفروشد که لئون بعداً متوجه میشود از همسر همسایهاش دزدیده شده است. او سعی میکند پالتو را به آرامی به آپارتمان برگرداند اما شوهر همسایه او را میبیند و لئون نمیتواند توضیح دهد چرا آنجا است. باران زیادی باید در زندگی لئون بریزد و این اتفاق میافتد، قبل از اینکه همه چیز تا حدی حل شود... او هنوز هدیهای برای دوروتی ندارد، که این موضوع از نظر او پنهان نمیماند.