خط داستانی
ماریانلا دختر یتیمی است که در یک روستای کوچک زندگی میکند و پسر جوان نابینای یک مرد ثروتمند را راهنمایی میکند. او به طور مخفیانه به او عشق میورزد و میداند که او فقط به خاطر اینکه نمیتواند چهره زشت او را ببیند، او را دوست دارد. اما یک روز یک پزشک معروف ظاهر میشود و قول میدهد که او را عمل کند تا بتواند ببیند. پدرش خوشحال است که بداند به این ترتیب میتواند با دختر عموی ثروتمندش ازدواج کند. نلا ناامید میشود زیرا میداند که شانس او به ننگ او تبدیل خواهد شد وقتی که او بالاخره چهرهاش را ببیند.