خط داستانی
زمانی که ژوکی جیمی دریستول، که مسئول پیروزی اسبهای جیم ریچاردسون است، به دلیل اضافه وزن اخراج میشود، به خانه قاضی بل، پدر مسابقات اسبدوانی محلی میرود. جیمی عاشق دختر قاضی، جوی است که پس از مرگ پدرش تقریباً بیپول مانده است. برادر جوی، هری، به او نامه مینویسد و از او میخواهد که به دلیل نیاز شدید به پول، اسب پیر ولگرد، آخرین اسب مسابقه بل، را در رویداد سالانه ثبتنام کند. هری با قمارباز فاسد اسپایک بردلی متقاعد میشود که ولگرد با شانس بیست به یک برنده خواهد شد و نیمی از خانه را برای پول قمار رهن میکند. جیمی متوجه میشود که اگرچه ولگرد در چمن معمولی بد میدود، اما او یک "مادر" است، به این معنی که در زمین خیس به شدت میدود. پس از اینکه جیمی و جوی برای باران دعا میکنند، بردلی، با اطلاع از وضعیت ولگرد، به ژوکی تهدید میکند، اما جیمی با سوار شدن بر ولگرد در باران، مسابقه را میبرد و در نهایت، عشق جوی را به دست میآورد.