خط داستانی
بازل برکنریج، مردی پیر و شکسته که در آستانه گرسنگی است، اما به خاطر نژاد جنوبی خود این موضوع را پنهان کرده، توسط جوانان شرور در خیابان مورد حمله قرار میگیرد. این مرد پیر عصبانی میشود و به رهبر جوان یک تذکر میدهد. پدر او، آلد. کانرز، رئیس سیاسی شهر، به آنجا میرسد و به پیرمرد حمله میکند، که او با عصایش به او ضربه میزند. تیغه شمشیر درون عصا میافتد و پلیس او را به اتهام حمله با نیت قتل دستگیر میکند.