خط داستانی
در یک نانوایی در حومه فرانسه، پدر لاتورته، همسرش و کارکنانشان مشغول خدمت به مشتریان و تهیه شیرینیها و نانهای مختلف هستند. دختر جوان لاتورته، که کلاه قرمزی نامیده میشود، در کنار آتش مشغول خواندن است تا اینکه والدینش برای لحظهای میروند. او شروع به بازی شلوغ میکند و کارکنان نانوایی را در شوخیها و افتادنها درگیر میکند. پدر و مادرش برمیگردند و از ماجراجوییهای او ناراحت میشوند و به او میگویند که یک ظرف کره و یک گالت به کلبه مادربزرگش ببرد. کلاه قرمزی در راه خود از میان جنگل عبور میکند و با یک گرگ ملاقات میکند که متوجه میشود او به کجا میرود. او در حین سفرش با دوستانش از مدرسه روستا خوشحال میشود و برای بازی و رقص با آنها توقف میکند. در همین حال، در یک آسیاب بادی نزدیک کلبه، آسیابان سان-سوسی با الاغش مشکلات کمدی دارد.